تبلیغات
سورتله. روستای زیبایم.

سورتله. روستای زیبایم.
 
قالب وبلاگ
نظر سنجی
نظر شما در مورد وبلاگ چیست؟






سلام. من محمدجوادمحمدی، نویسنده ی وبلاگم. اینم عکسم برای آشنایی.

برای دیدن عکس در اندازه ی واقعی، روی عکس کلیک کنید.


 


[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 08:46 ب.ظ ] [ محمد جواد محمدی ]
نظرات

سلام. یادتونه بهتون گفتم تو روستام یه رودخونه هست؟ یادتونه گفتم که 10 ساله باز سازی نشده و با یه سیل کوچیک نابود شد؟

اینو نگفتم که...

پدربزرگ من مریض شده بود. واس همین از اونجا اومد اینجا. اومد قزوین تا بابام ببردش دکتر. در زمان اومدن ماشین لاندیور توی رودخونه گیر کرد. نمی تونستن درش بیارن. اونا نمی تونستن پیاده بشن. چرا؟ چون آب رودخونه زیاد بود.

چیکار کردن؟ پریدن رو سقف ماشین و از رودخونه رد شدن. صبر کن صبر کن، پدر بزرگ مریضم چه طوری اومد؟ 

5-6 تا جوون که خدارو شکر بودن که کمک کنن، پدربزرگمو کول کردن و با هزار زحمت رو سقف ماشین بردن و از رودخونه رد کردن. صبر کن. حالا تموم نشده. ماشین چه طوری بیرون اومد؟ بیرون نیومد. نیومد؟ آره. اون جوونا پدر بزرگمو تو سر بالایی بردن بالا .

بعد از اینکه ماشین رو به کمک یه نیسان در آوردن ، حرکت کردن.

حالا همون آدما یه پل چوبی که با دست درست کردن روی رودخونه زدن. ولی ماشین چطوری بره؟ نمی ره. از اون به بعد باید پیاده رفت. راهش حداقل10-15 کیلومتر هست و همش هم سربالایی تند.

آخه چقدر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

هاااااااااااااااا؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

بابا بسه دیگه. کسی نمی خواد به این اوضاع خاتمه بده. آهاااااااااااااااااااااااااای. هیچ کس نیست؟ ای بابا چی دارم میگم؟ کسی نمی شنوه. کسی نمی شنوه هیچ کس.

کسی نمی شنوه. یعنی ما باید التماس کنیم؟هاااااااااااااااااااااااا؟ باید التماس کنیم؟ 

کسی می شنوه؟ کسی می شنوه...؟ کسی نمی شنوه.

کسی نمی شنوه.

 



[ پنجشنبه 24 فروردین 1391 ] [ 01:05 ب.ظ ] [ محمد جواد محمدی ]

سلام. گفته بودم که یه ویدیو از جاده می ذارم. برادرم از پشت شیشه فیلم گرفته. ماشین خیلی تکون می خورد. ولی بازم خوب شده. من خودم کمی فیلم رو آهسته کردم.   

می تونید ویدیو رو آنلاین نگاه کنید. و می تونید دانلود هم کنید.

برای دیدن ویدیو اینجا کلیک کنید



[ جمعه 18 فروردین 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ محمد جواد محمدی ]

سلام. ما عید امسال به روستا رفتیم. چند عکس گرفتم. چندتا هم ویدیو دارم که به زودی می ذارم.   


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


چندتا عکس می ذارم. فقط کافیه روی جمله هایی که نوشتم کلیک کنید.

حتما همه رو ببینید. بخصوص عکسای گزینه ی 1،2،4،5،6،24 که عکسای جاده هستن.


1. بدون شرح          2. بدون شرح           3. بدون شرح               4. بدون شرح        

5. بدون شرح          6. بدون شرح          7. خودم و دوستم ابوالفضل        8. خودم

9. بدون شرح         10. بدون شرح        11. خودم        12. بدون شرح       13. بدون شرح

14. دوستام. به ترتیب از راست: ابوالفضل، مهران، زبی الله، مهدی 

15. بدون شرح

16. بدون شرح         17. برادرم       18. من و دوستام رفته بودیم تفریح        19. بدون شرح    

20. بدون شرح         21. بدون شرح        22. بدون شرح       23. بدون شرح          

24. بدون شرح

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


کی می خواد یه جاده ی خوب بزنه؟ کی می خواد آرزوی هممونو برآورده کنه؟ کی می خواد رنجو از روی ما برداره؟ کسی نیست؟ 

مگه پیامبر(ص)  نمی گه <<هر مسلمانی که صدای فریادخواهی مسلمان دیگری را بشنود و به کمک او نشتابد مسلمان نیست.>>؟

تا کی باید مادرا و پدرای پیری که روستا هستن به خاطر جاده ، نگران و مضطرب چشم به راه بچه ها و نوه هاشون باشن؟

ما داشتیم به روستا می رفتیم. گفته بودم که یه رودخونه هست که از وسط جاده می ره. واسش یه پل زده بودن. به خاطر بارون و سیلی که ایجاد شد اون پل به فنا رفت. چرا؟ به خاطر اینکه 10 سال بازسازی نشده بود. خودش داشت می ریخت ، یه سیل که اومد نابودش کرد. 

ما پشت رودخونه گیر کردیم چون پیاده بودیم. 1-2 ساعت طول کشید از رودخونه رد بشیم. وقتی که به خونه رسیدیم مادر بزرگم گریه کرد. چرا؟ دلیلشو پرسیدم. گفت: آخه چرا اینقدر دیر کردین؟ من چی کار کنم؟ من آخه دل دارم؟


یه بولدوزر و یک قلتک که 2 سال پیش به قول خودشون می خواستن آسفالت بزنن، به خاطر بارون متوقف شدن. و هنوز که هنوزه بعد 2سال از جاشون تکون نخوردن و 1 متر هم جابجا نشدن تا آسفالت بزنن. یعنی از اون موقعی که بارون اومد تا حالا داشت یه دم می بارید؟ آخه آدم زورش می گیره. 2 سال پیش واس آسفالت اومدن و تا هنوز کارشونو شروع نکردن.

واقعا که!

یه چند تا ویدیو دارم. برادرم از تو ماشین ، از پشت شیشه فیلم می گرفت. ولی اینقدر ماشین تکون می خورد که نمیشد فیلم گرفت. اما بازم خوب فیلم گرفته. چند روز دیگه واستون می ذارم.



[ چهارشنبه 16 فروردین 1391 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ محمد جواد محمدی ]

سلام . امروز می خوام یه خاطره بگم. خاطره ، خاطره ی چندان خوشی نیست. خاطره ی چندان بدی هم نیست.  

این خاطره ای که می گم خیلی خیلی قشنگ، جالب و کمی تلخ و کمی شیرین هست.

اتفاقات خیلی جالب و بدشانسی برای ما می افته.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو روستای ما یه رودخونه هست. من و 2 تا از دوستام _ زبی الله و ابوالفضل _ رفتیم رودخونه تا کمی شنا کنیم.

وقتی به رود خونه رسیدیم ابوالفضل گفت که من یه جایی رو بلدم که عمقش تا سینه مون هست. بریم اونجا؟

من و زبی موافقت کردیم. من دبل داشتم که اگه خیس می شد، اصلا نمی شد باهاش راه رفت. زبی هم دبل داشت. فقط ابوافضل پابزار داشت که خیس می شد مشکل آفرین نبود.

ما پاچه های شلوارمون رو زدیم بالا. لباس هم کامل داشتیم. وقتی داشتیم راه می رفتیم من تعادلمو از دست دادم، پام روی یه سنگ لیز خورد و افتادم تو آب. خیس شدم. با لباس خیس رفتیم. دوباره بد شانسی رو من افتاد. دبل پای راستم افتاد تو آب. اما ابوالفضل زرنگی کرد و سریع رفت تا بگیره، ولی نتو نست. کفشمو آب برد. 

به خودم نمی آوردم ، گفتم کفشمو برد که برد. ولی درکنار این همه بد شانسی یه خوش شانسی بهم رو کرد. کفش لای دو تا سنگ گیر کرده بود. رفتم کفشمو ورداشتم. 

بد شانسی بعدی رو زبی الله افتاد. پاش رفت روی یه سنگ خیس و لیز و تالاپی افتاد تو آب. وضعیتش عین من شده بود.

تنها کسی که بد شانسی نیاورد و تا آخر آخر سالم موند، ابوالفضل بود.  بالاخره رسیدیم به جایی که ابوالفضل می گفت. تا سینه مون آب بود. رفتیم تو آب. آب فوق العاده سرد بود. فشار آب خیلی زیاد بود. تا جایی که یه لحضه آب اومد منو با خودش ببره. به آب گفتم تنهایی برو. من نمیام. یه سنگی رو گرفتم و آب تنهایی رفت.

ابوالفضل و زبی شنا بلد نبودن. بی خیال. خلاصه از آب اومدیم بیرون. 

بدبختی واقعا بد اینجا رخ می ده. 

وقتی شنا تموم شد می خواستیم برگردیم. اما راه رو بلد نبودیم. واس همین رفتیم بالا تا به جاده برسیم. رودخونه یه جورایی تو گودال بود و ما از یه سراشیبی تند بالا رفتیم.

سراشیبی سنگ زیاد داشت و واقعا لیز بود. ابوالفضل از من و زبی جلوتر حرکت کرد. 

به وسطای سراشیبی که رسیدیم، زبی که از هممون چاق تر بود از من کمک خواست. منم یه کم راهو برگشتم و دستشو گرفتم. من یه لحضه داشتم با زبی حرف می زدم و حواسم به بالا نبود. ابوالفضل که نمی دونست ما حواسمون نیست به ما گفت برید کنار یه سنگ داره میاد پایین. ولی ما نشنیدیم. اندازه ی اون سنگ تقریبا اندازه ی یه توپ  بیلیارد بود و کمی بزرگ تر. از فاصله ای تقریبا 10 متری از بالا با سرعت و شتاب زیاد اومد و محکم محکم به زانو ی راست من خورد. من داد کشیدم و چند دقیقه ای به خودم پیچیدم. ولی باز همت کردم و رفتم بالا. ابوالفضل معذرت خواهی کرد. زبی و ابولفضل کمکم کردن تا راه بیام. 

کمی که خستگی در کردیم و درد پام کم شد، خودم راه اومدم.

اما راه خیلی طولانی بود. همه ی راه سر بالایی بود. حتی 1 متر هم سرپایینی و جاده ی هموار نداشت.

با پایی که من داشتم، خستگی که داشتیم، راهی که داشتیم تقریبا 2-3 کیلومتر راهو رفتیم.

فکر کنم تقریبا نیم ساعت طول کشید برسیم.

ولی خیلی سخت بود. با پایی که من داشتم، واس من که واقعا سخت بود. 

به هر حال ما به سلامت به خونه رسیدیم. ولی واقعا خاطره ی هیجان انگیزی در وجود من هست. زجری که کشیدیم و به کمک هم نجات پیدا کردیم. 

ولی به من خوش گذشت. چون تجربه ای جدید کسب کردم و اونم این بود که باید تو سختی تحمل داشته باشیم و به هم کمک کنیم.


......................................

حال کردی؟

........

نظر یادت نره!

..............................

.............

...


[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 03:53 ب.ظ ] [ محمد جواد محمدی ]

سلام. امروز می خوام چند تا خاطره بگم. خاطره هایی خیلی جالب. تلخ و شیرین.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داستان شماره ی 1

روزی می خواستیم بریم به روستامون. من و برادرم وحید با شوهر عمه و خانواده اش رفتیم. او یک ماشین جیپ داشت. ما تا نصف راه عالی آمدیم اما از آن به بعد...

برادر شوهر عمه ام نیز با ماشین و خانواده ی خود جلوی ما می رفتند. باید بگویم که اگر او نبود موفق به رسیدن به روستا نمی شدیم. تا روستای ما اگر از پشت کوه برویم4الی5 ساعت راه است اما ماشین باید خفن باشد. از داخل شهر ها و گیلان7الی9 ساعت راه است، بسته به اینه که چطوری بریم و راه های مختلفی داره.

بی خیال بریم سر خاطره. ماشین بیشتر از 7_8 بار گیر کرد و مجبور به هول دادن شدیم. گاهی هم جوری گیر می کرد که کار2نفر 3نفر نبود.ماشین با سرعت می رفت یک دفعه ماشین رفت روی گل و سر خورد و سر پیچ سمت چپ بود. شوهر عمه ام فرمان را به چپ کشید و باعث شد ماشین منحرف شه از مسیر جاده.

خلاصه ماشین رو 2تا جرخ هاش وایستاد و نزدیک بود ماشین چپ کند.بنزین ماشین نیز داشت خالی میشد. برادر شوهر عمه ام آمد و با کمکش از آن بهران خلاص شدیم. اما 40 دقیقه ی بعد ماشین سر سربالایی گیر کرد . ما همه پیاده شدیم و باز برادر شوهرعمه ام آمد ماشین را هول داد و از گودال درآمد اما چون سربالایی بود اگر ترمز می کرد ماشین به عقب بر می گشت پس پارو گذاشت رو پدال ویک کیلومتری متری رفت و ما مجبور شدیم آن سربالایی را پیاده برویم.


به لطف خداوند ما بعد از5_6ساعت حرکت رسیدیم ولی واقعا سختی کشیدیم. 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


داستان شماره ی 2 در ادامه ی مطلب

داستان شماره ی 2 خیلی باحاله



ادامه مطلب
[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 03:38 ب.ظ ] [ محمد جواد محمدی ]

سلام. پاییز امسال در روستایم برفی بود . مادر بزرگم زنگ زده بود و می گفت که تا کمر به بالا برف هست.

بابام قراربود برای تاسوعا و عاشورا به روستا برود. بنابراین به او گفتم که عکس بگیر. اما همه ی برفا آب شده بودن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای دیدن عکس ها در اندازه ی واقعی، روی عکس ها کلیک کنید. 

پیشنهاد میکنم ، عکس ها را در اندازه ی واقعی ببینید.

همچنین، اگر عکس ها ظاهر نمیشن، روی عکس ها کلیک کنید.

 

 

برای دیدن عکس هایی از جاده به ادامه ی مطلب بروید

 


ادامه ی مطلب
[ جمعه 18 آذر 1390 ] [ 11:47 ق.ظ ] [ محمد جواد محمدی ]
نظرات

سلام.

روستای من خیلی قشنگه. راستش داشتم نگاه می کردم که چه عکس هایی ازش تو وبلاگ بذارم. ولی واقعا هر عکس می ذاشتم باز کم بود. من خیلی خیلی خیلی خیلی عکس های زیبا از روستا دارم. شاید بیش از 1000 تا شود. شاید هم کمتر.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای دیدن عکس ها در اندازه ی واقعی، روی عکس ها کلیک کنید.

پیشنهاد می کنم که عکس ها را با اندازه ی واقعی ببینید.

همچنین، اگر عکس ها ظاهر نمیشن، روی عکس ها کلیک کنید.



این عکس، عکس روستای وربن _نزدیک ترین همسایه به روستایم سورتله_ است.

در ضمن من فقط فقط از مرز روستای خود عکس نذاشته ام. بلکه از روستاهای نزدیک همسایه نیز عکس گذاشته ام.

 

اینان هستند که روستا، اسم روستا، خود روستا، فعالیت های روستا، زیبایی روستا و مردمان روستا را می سازند.

اینان هستند نانشان را از بازوی دستان خود بدست می آورند.

اینان هستند که تنی سالم، فکری سالم، نانی سالم، غذایی سالم، هوایی سالم دارند.

 

 

  

 

 همان زمین که در عکس های بالا چند نفر توش کار میکنن.


 قسمتی از همان زمین که سایه بانی برای استراحت درست کرده اند.


برای مشاهده ی ادامه ی مطلب و عکس های بیشتر اینجا کلیک کنید
[ پنجشنبه 17 آذر 1390 ] [ 09:07 ب.ظ ] [ محمد جواد محمدی ]
نظرات

این پدر بزرگ من است. پدر بزرگ من و تمام پدر و مادر های مسن که فرزندانشان در شهر هستند، همیشه عیدها و تابستان ها چشم به راه آنانند. چشم به راه فرزندان خود و نوه های خود.

یادمه که روزی داشتیم از روستا به شهر بازمی گشتیم. اما ماشین بین راه گیر کرد و یکی از لوازم زیر اتومبیل شکست. به همین دلیل ما حدود1 ساعت منتظر ماندیم. شب بود اما هوا تاریک نبود که نتوانیم راه را ببینیم. مجبور شدیم راه را پیاده ادامه دهیم تا به یک آبادی_ بنام هفت بود یا هفت بند_ برسیم. آنجا آشنا داشتیم . وقتی رسیدیم شب را ماندیم و صبح حرکت کردیم. راه زیادی رفتیم تا رسیدیم.

صبح رفتیم _با ماشین نیسان که زنجیر چرخ هم داشت_ به امید این که به جأرن برسیم. ( جأرن محلی است که ماشین سواری خود را آنجا گذاشته بودیم، چون از آنجا به بعد وضع جاده اینقدر خراب بود که ماشین سواری نمی تواند برود)

ما با سختی رسیدیم. اما شیرین بود. به خاطر جاده چندین جا ماشین گیر کرد _بااینکه زنجیر چرخ هم داشت_ و با لطف خداوند ما توانستیم برسیم.

در ادامه مطلب عکس هایی از جاده گذاشته ام. فقط بروید نگاه کنید تا متوجه حرفهام و سختی های راه بشوید. البته از روی عکس نمی شود درک کرد. باید امتحان کنید.

وقتی تو ماشین می شینید این قدر بالا و پایین می شوید که واقعا روده هایتان به هم می پیچند.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 08:49 ب.ظ ] [ محمد جواد محمدی ]
نظرات

زمان: عید 89 و90

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای دیدن عکس ها در اندازه ی واقعی، روی عکس ها کلیک کنید.

پیشنهاد می کنم که عکس هارا در اندازه ی واقعی ببینید.

همچنین، اگر عکس ها ظاهر نمیشن، روی عکس ها کلیک کنید.


 

منطقه ی سر سره بازی. حداقل حداقل حداقل حداقل، بیشتر از نصفش آب شده. زمانی که سرسره آماده و درسته هیچ بوته ای معلوم نیست. وقتی سر می خوریم ، شاید باورتون نشه، اما نزدیک 70_80کیلومتر در ساعت سرعت می گیریم . بخصوص اینکه کاپشن های چرم رو زیرمون بذاریم.البته شاید یکم اغراق باشه.

 واقعا کیف می ده. فقط باید تجربه کنی.

 

 

 

 

 

 

ادامه ی عکس های فوق العاده زیبا

در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 01:34 ب.ظ ] [ محمد جواد محمدی ]
نظرات

برای دیدن عکس ها در اندازه ی واقعی، روی عکس ها کلیک کنید.

پیشنهاد می کنم، عکس ها را در اندازه ی واقعی ببینید.

همچنین، اگر عکس ها ظاهر نمیشن، روی عکس ها کلیک کنید.

 

نمای کلی سورتله


 

کوهنوردان دلیر، جرءت دارن بیان اینجا و از جاهای سختش کوهنوردی کنن.


 

کوهنوردان دلیر، جرءت دارن بیان اینجا و از جاهای سختش کوهنوردی کنن.


 

کوهنوردان دلیر، جرءت دارن بیان اینجا و از جاهای سختش کوهنوردی کنن.


 

خونمون


 

 

 

 ادامه ی عکس های فوق زیبا 

در ادامه ی مطلب 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 01:13 ب.ظ ] [ محمد جواد محمدی ]
نظرات

برای دیدن عکس ها در اندازه ی واقعی، روی عکس ها کلیک کنید.

پیشنهاد می کنم ، عکس ها را در اندازه ی واقعی ببینید.

همچنین، اگر عکس ها ظاهر نمیشن، روی عکس ها کلیک کنید.
 



 

 


 

  


 


 

ادامه ی تصاویر فوق العاده زیبا

در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 12:58 ب.ظ ] [ محمد جواد محمدی ]
نظرات
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


سلام. من محمد جواد، نویسنده ی این، وبلاگم. امید وارم بتونم نظر شما را جلب کنم. لطفا نطرهاتون رو بدید و حتما به نظر سنجی نیز جواب دهید.

من می خواهم در این وبلاگ روستایم را به همه معرفی کنم. اما جاده ی روستام خیلی خرابه.


برای اطلاعات بیشتر از روستایم می تونید به دوسایت زیر مراجعه کنید:

varboon.com

soortaleh.blogfa.com

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس